تبليغاتX
رقص باران - درسی دیگر...
!...کاش پرستوی دلم وسعت تنهایی ام را میدانست
 درسی دیگر...
خدا و گنجشک... 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدامی گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

" می آید… من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. "

 و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن سنگینی که در سینه توست"

 گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

 سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی.

" گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود."

 خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی...

" اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

|+| نویسنده N.M.T در یکشنبه 1387/02/22  |
 
 
بالا
JavaScript Codes

JavaScript Codes script src="http://www.clocklink.com/embed.js">

JavaScript Codes JavaScript Codes