تبليغاتX
رقص باران
!...کاش پرستوی دلم وسعت تنهایی ام را میدانست
 مرخصی...

سلام به همراهان عزیز رقص باران

 

شرمنده همتون هستم به خدا...

 

ببخشید که نتونستم به همتون سر بزنم.خیلی گرفتارم خیلی...

 

تا 15 تیر ماه شاید اصلا نتونم بیام توو نت و آپ کنم.

 

آبجی سمیرا بچه ها رو همینجور گرم نگه دار تا این امتحانات کوفتی من تموم شن.

 

پرهام جان باز خیال رفتن به سر نزنه هاااااا....

 

همه به گوش باشین:

 

سارای عزیزم و تنهاااااااااااااااااااااا نزارینااااااا...

 

پیشاپیش از لطف همه ی عزیزان ممنونم.

 

 بازم شرمنده....

 

 

"موفق باشید"

 

 

|+| نویسنده N.M.T در شنبه 1387/03/11  |
 به تو سخت محتاجم...
محتاجم...

|+| نویسنده N.M.T در پنجشنبه 1387/03/02  |
 برای سارای عزیزم...

 

چند روزه که هوای دلم گرفته...خسته از هجوم ثانیه هایی هستم که روح و قلب خستمو به بازی گرفتن...دلتنگ لحظه هایی هستم که به سرعت گذشتند و خاطره شدند...خسته از نامهربانی های دنیام...

از اینکه یه باره دیگه باید از دلبستگی هام دل بکنم دلم گرفته... به تحریر درآوردن فصل مشترکی که بین منو سارا گذشت حقیقتاً سخته... اماعادت به حقیقت تلخ جدایی برایم سخت تر...

تنها چیزی که آرومم میکنه امیده...

امید به اینکه یادم تا همیشه توو قلب مهربونش بمونه...

و هیچوقت خنده ها و مهربونیاشو از یاد نبرم...

این آرامشم رو مدیون مطلبی هستم که دیروز اتفاقی به چشمم خورد...چیزی که تا اعماق وجودم رخنه کرد و فانوسی رو در تاریکی دنیام روشن کرد...

شخصی را به جهنم می بردند ، در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد.

ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند چرا؟؟؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد. او امید به بخشش داشت...!!!

   

نیاز...

 منم آبجی مهربون و عزیزم رو به خدای مهربون میسپارم و امید وار به اینکه رفتنم فصل تلخ جدایی نباشه...

|+| نویسنده N.M.T در دوشنبه 1387/02/30  |
 توقف...
  

همیشه دوست داشتم عین پرستوها کوچ کنم.

انگاری دلم از یه جا موندن خسته بود...

من سرکش و پر شور بودم و دنیا برام عین قفس...

 

یادمه یه دوست بهم گفت واسه کوچ کردن باید بتونی اوج بگیری،باید دل کوچیکتو

 

توی پهنای آسمون جا بدی و اونقدر قوی باشی که تند باد روزگار حریفت نباشه و

زخمیت نکنه...

 

منم یه عمر حرفاشو آویزه ی گوشم کردم تا به هدفم برسم اما...

 

کاشکی همون روزا یکی بهم میگفت حتی اگه قویترین باشی و دل دریائیت رو به اوج

برسونی اگه تنها باشی یعنی :

 

                                 "توقف"

عصریست غریب و آسمان دلگیر است

 

افسوس

 

برای دلسپردن دیر است...

 

 تاریکه سرنوشتم...فانوس من شکسته...عمریه بغضی سنگین...راه گلومو بسته...

ازشب به شب رسیدم...از کوچه ها به بن بست...آی آدمای سرخوش..جایی برای من هست؟؟؟

|+| نویسنده N.M.T در چهارشنبه 1387/02/25  |
 درسی دیگر...
خدا و گنجشک... 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدامی گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

" می آید… من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. "

 و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن سنگینی که در سینه توست"

 گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

 سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی.

" گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود."

 خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی...

" اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

|+| نویسنده N.M.T در یکشنبه 1387/02/22  |
 کلام آخر...
                                                              رهایی...

اگه حرفام کمی تلخ به نظر میرسه ببخشید.اما چه کنم که رویاهای شیرین بچگیم به کابوس های تلخی تبدیل شدن که حقیقت زندگی اند.ظرف چند سال همه چیز خراب شد و ما عذادار خاطرها شدیم. نه اهل شکوه ام و نه اهل انتقام. خدا میدونه چقدر واسه برگشتن لبخند روی لباش دعا میکردم . همین الانشم خوشحالم که دوباره میخنده اما کاش خنده هاشو به قیمت گرفتن خنده های نرگسم بدست نمی آورد. و کاش آشنا بهانه ای برای زخم زمانه نمی بود.

هروقت ازش می پرسیدیم خوبی؟؟؟

می گفت:

ملالی نیست جز دور شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...!!!

با اینکه میدونم اگه نوشته هامو بخونه شونه هاشو بالا میندازه و میگه مهم نیست!!!

آخرین حرفم رو می نویسم:

     

شنیده ام که دوباره لبت به خنده نشسته

چگونه باور کند آنکه دلش شکسته

رسم غریب دنیاست، گلایه ای از تو نیست

شکستن "نرگسم" قصه و افسانه نیست

تو سر خوش غروری ، تو را چه باک از این درد

غم جفا کاری ات حقیقت است حقیقت!!!

خنده ی شیرین تو ، به تلخی ام سر به سر

باز نگو خنده ام بی سبب است بی سبب!!!

باز ازاین گفته ها درس دگر دادمت

باز هم ای بی وفا من به خدا سپردمت!!!

 

|+| نویسنده N.M.T در سه شنبه 1387/02/17  |
 گلایه...

 

تقدیم به "خواهرعزیزم"  که شاد بودنش بزرگترین آرزوی من است.

 

بین رویای شبانه جستجویت میکنم

 

"نرگس" عشق منی هر لحظه بویت میکنم

 

برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

 

ای گل ناز بهاری آرزویت میکنم...!

 

آرزو...

 

گاهی وقتا وقتی پنجره مرورگر ذهنم لابلای خاطرات بچگیم،

 شیرینی لحظه های با هم بودن و به یادم میاره

نمیدونم چرا بی اختیار اشکام همراهیشون میکنه...

کوچیک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم ...!!!

گر چه سکوت بلندترین فریاد عالم است اما...

  عزیزکم بگذار این بار آوای سکوتت را با کلام ترجمه کنم:                                 

    

کلامی از........... با ...............؟؟؟؟  (او خودش میداند!!!)

 

خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد


نخواست او به من خسته - بی‌گمان-  برسد



شکنجه بيشتر از اين؟ که پيش چشم خودت


کسی که سهم تو باشد به ديگران برسد



چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی يک عمر


به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد، ...



رها کنی برود از دل‌ت جدا باشد


به آن‌که دوست‌ترَش داشته، به آن برسد



رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند


خبر به دورترين نقطه‌ی جهان برسد



گلايه‌ای نکنی، بغض خويش را بخوری


که هق‌‌هق ِ... تو مبادا به گوش‌شان برسد



خدا کند که ... نه! نفرين نمی‌کنم ... نکند


به او - که عاشق او بوده‌ام- زيان برسد



خدا کند که فقط عشق از سرم برود


خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...!!!

چگونه باورکنم؟؟؟

 

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها

 

گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و

 

باختن ها را و...و صدای شکستن ها را و وجدانم

 

را محاکمه می کنم.....

 

من کدام قلب را شکستم وکدام امید را ناامید کردم

 

و کدام احساس را له کردم

 

و کدام خواهش را نشنیدم و.....

 

و به کدام دلتنگی خندیدم

 

که این چنین دلتنگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی بخشمت

 

ساعت ها خواب می روند ... آدمها از یاد...

 

برای سالها بعد مینویسم...

 

سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند

 

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود

 

همیشه یکی بود،

                                        یکی نبود...!!!!!!!!!!!!!

و اینک...

بخند، خوش باش و باور کن که ما هم....؟؟؟(بگذریم)

بیش از این ها ،

آه...

آری!!!

 بیش از اینها میتوان خاموش ماااااااااااااااااااااااند...! 

       

خداااااااااااااااحافظ برای او چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود

و چنین بود كه در وقت بهار،

 فصل پاییز دلم زود رسید، و بهارم طی شد.

 در سراشیبی مرگ، برگها افتادند.

 خش خشی بی پایان و صدایی از درد، زوزه ای از سرما، باغ را ویران کرد.

 سبزی روی مرا می دیدی همگی طی شد و رفت، حرف مردم شد و رفت.

 گفتنی را گفتیم، آنچه می دانستیم.

همه را بخشیدیم و جوانی را هم.