تبليغاتX
In the name of god رقص باران
 

حسرت...       

 

   در رگبار حسرت با تو بودن

 

 

   خیس̦ خیس می شوم،

 

 

   ای کاش قطره های باران بودی

 

 

            تا به آرامش می رسیدم ،اما...

 

 

     اما افسوس تو همان...

 

 

        همان

 

                  رگبار̦ ویرانگری...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



چهارشنبه 1387/09/13 |
کوچه...

دوشنبه 1387/07/22 |

...فرصت

 
 

فرصت...


نمی خواهم بمیرم...!


نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟


کجا باید صدا سر داد


در زیر کدامین آسمان،
                    روی کدامین کوه؟


که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه


که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریااااااااااااد!


کجا باید صدا سر داد؟


       فضا خاموش و درگاه قضا دور است

       زمین کر، آسمان کور است


نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

 

        اگر زشت و اگر زیبا

        اگر دون و اگر والا

        من این دنیای فانی را...


هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم


به دوشم گر چه بار غم توان فرساست


وجودم گر چه گردآلود سختی هاست


نمی خواهم از این جا دست بر دارم!


تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است


دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

        با این مهر، با این ماه

        با این خاک ، با این آب ...

             پیوسته است


مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست...


توان دیدن دنیای ره گم کرده دررنج و عذابم نیست...


هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست.


 

جهان بیمار و رنجور است...


دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست


اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

 

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم


بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم


خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم


به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم


چه فردایی ، چه دنیایی!


جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...


نمی خواهم بمیرم ای خدا!

                         ای آسمان!

                                    ای شب!

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زورست...؟؟؟!


«فریدون مشیری»


شنبه 1387/07/06 |
 

هم - نفس..؟؟؟ 

            انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ،

            تو هم فكر فرار را از سرت بيرون كني

 

انتظار نداشتم شريك غم هام بشي و شاديهاي كوچكت رو به من تعارف كني...

 

            انتظار نداشتم وقتي از پشت ميله ها، آزادي رو نگاه مي كني، 

            من رو هم تو روياهات ببيني

 

انتظار نداشتم وقتي يواشكي كليدها رو از جيب نگهبان برداشتي، منو مَحرم بدوني...

 

             انتظار نداشتم وقتي تو اعماق شب از سلول خارج شدي، 

             كليدها رو با خودت نبري

 

انتظار داشتم به حرمت:

 

                 تمام خاطراتمون

 

                 ..  ..  ..  .. تمام يادگاريهاي روي ديوار

 

                 تمام خط هاي شمارش روزهاي شب زده مون روي ديوار

 

                 ..  ..  ..  .. تمام دوستت دارم هاي روي ديوار

 

                تمام قلب هاي تير خورده روي ديوار

 

 

آروم صدام مي كردي و مي گفتي :

 

    خداحافظ...

 



پنجشنبه 1387/06/28 |
 

    

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...


و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید


کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:


تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو:


در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم


و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید


کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست


و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل


میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر


نمی دانم چرا؟ ؟؟؟؟؟؟؟

 

شاید به رسم عادت پروانگی مان باز...


برای شادی و خوشبختی

 

 باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 

 

 



پنجشنبه 1387/05/24 |
محتاجم...



پنجشنبه 1387/03/02 |

 

چند روزه که هوای دلم گرفته...خسته از هجوم ثانیه هایی هستم که روح و قلب خستمو به بازی گرفتن...دلتنگ لحظه هایی هستم که به سرعت گذشتند و خاطره شدند...خسته از نامهربانی های دنیام...

از اینکه یه باره دیگه باید از دلبستگی هام دل بکنم دلم گرفته... به تحریر درآوردن فصل مشترکی که بین منو سارا گذشت حقیقتاً سخته... اماعادت به حقیقت تلخ جدایی برایم سخت تر...

تنها چیزی که آرومم میکنه امیده...

امید به اینکه یادم تا همیشه توو قلب مهربونش بمونه...

و هیچوقت خنده ها و مهربونیاشو از یاد نبرم...

این آرامشم رو مدیون مطلبی هستم که دیروز اتفاقی به چشمم خورد...چیزی که تا اعماق وجودم رخنه کرد و فانوسی رو در تاریکی دنیام روشن کرد...

شخصی را به جهنم می بردند ، در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد.

ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند چرا؟؟؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد. او امید به بخشش داشت...!!!

   

نیاز...

 منم آبجی مهربون و عزیزم رو به خدای مهربون میسپارم و امید وار به اینکه رفتنم فصل تلخ جدایی نباشه...



دوشنبه 1387/02/30 |

...توقف

 
 
  

همیشه دوست داشتم عین پرستوها کوچ کنم.

انگاری دلم از یه جا موندن خسته بود...

من سرکش و پر شور بودم و دنیا برام عین قفس...

 

یادمه یه دوست بهم گفت واسه کوچ کردن باید بتونی اوج بگیری،باید دل کوچیکتو

 

توی پهنای آسمون جا بدی و اونقدر قوی باشی که تند باد روزگار حریفت نباشه و

زخمیت نکنه...

 

منم یه عمر حرفاشو آویزه ی گوشم کردم تا به هدفم برسم اما...

 

کاشکی همون روزا یکی بهم میگفت حتی اگه قویترین باشی و دل دریائیت رو به اوج

برسونی اگه تنها باشی یعنی :

 

                                 "توقف"

عصریست غریب و آسمان دلگیر است

 

افسوس

 

برای دلسپردن دیر است...

 

 تاریکه سرنوشتم...فانوس من شکسته...عمریه بغضی سنگین...راه گلومو بسته...

ازشب به شب رسیدم...از کوچه ها به بن بست...آی آدمای سرخوش..جایی برای من هست؟؟؟



چهارشنبه 1387/02/25 |

 

JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes

< / html >

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس